تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

83

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

نداشت « 1 » و اين بر مردم سخت آمد . چون او را مىخواستند در اين باره از زنان او آگاهى خواستند . پس گفتند كه يكى از زنان او باردار است . بعضى گفته‌اند كه هرمزد خود وصيّت كرده بود كه آن فرزند را در شكم مادر به شاهى شناسند . آن زن شاپور ذو الاكتاف « 2 » را زائيد . هرمزد به گفتهء بعضى شش سال و پنج ماه و به گفتهء ديگرى

--> اين دو نام را ذكر نمىكند . امّا شايان دقّت است كه چرا اين همه آبادى در سوزيانا ( خوزستان ) مىكرده‌اند . ( 1 ) - در بعضى از نسخ خطّى ترجمهء فارسى طبرى ذكر شده است كه او در شكار به دست عرب‌ها زخمى گرديد و كشته شد . اين عرب‌ها مىخواستند انتقام شكستى را بگيرند . دينورى به اين اندازه كفايت مىكند كه بگويد او در مرز كشته شد . اين خبر چندان قابل اعتماد نيست و كوششى است براى بيان علّت دشمنى ميان شاپور و قوم عرب . ( 2 ) - قضيّه به هيچ وجه به اين خوشى و سهولت از پيش نرفته است . هرمزد ، حتّى اگر اردشير دوّم را پسر او ندانيم ، چندين پسر از خود به جاى گذاشت . به گفتهء زناراس ( 5 / 13 ) و يوحنّاى انطاكى ( در قطعهء 178 موللر ج 4 ص 605 ) و زسيموس ( 27 / 2 ) ، كه بايد مطالب هر سه را با هم تركيب كرد و از روى يكديگر تصحيح نمود ، واقعه از اين قرار بود : از هرمزد از زن نخستين سه پسر بر جاى ماند . يكى به نام آذرنرسى Adharnarse ( اين اسم نام يكى از سرداران پيروز هم هست ، رجوع شود به لازار فرپى در لانگلوا ج 2 ص 333 ؛ و نيز در كتاب بروسه ص 174 و 231 نام يكى از گرجيان است ) و ديگرى به نام هرمزد و يكى ديگر كه نامش را نبرده‌اند . آذرنرسى به سلطنت رسيد ( كه چنان كه گوت‌شميد مرا متوجّه ساخت مدّت سلطنتش به يك سال نرسيد ، زيرا اگر يك سال سلطنت مىكرد نامش در فهرست نامها ذكر مىشد ) و به علّت بيدادگريش ( كه زسيموس به هرمزد نسبت مىدهد ) معزول گشت ( و كشته شد ) . پس از او شاپور به سلطنت رسيد . او ( و به عبارت بهتر كسانى كه به نام او سلطنت مىكردند ) آن برادر خود را كه نامش مذكور نيست كور كرد و برادر ديگر خود هرمزد را به حبس انداخت . هرمزد بعدها از حبس گريخت و به روم رفت . اين واقعه به روايت صحيح‌تر در سال 323 م اتفاق افتاد . از قرار معلوم او در سال 363 م در لشكركشى يوليان ( لليانوس متن ) همراه او بود . اين هرمزد به هنگام مرگ پدر ( در حدود 309 م ) ظاهرا هنوز درست به حدّ رشد نرسيده بوده است . به هر حال اوضاع اين دوره را خيلى آشفته مىبينيم . وارث حقيقى را از ميان برده‌اند و كودكى شيرخوار را به سلطنت برداشته‌اند ؛ حكومت به دست ملكه و نجباى درجهء اوّل افتاده است . اين وضع آشفته را اخبار متون عربى نيز تأييد مىكنند . خوشبختى بزرگ مملكت در اين بود كه در آن وقت با روميان صلح و آشتى برقرار بود و خوشبختى بالاتر آنكه اين كودك شيرخوار مردى دلير به معنى واقعى كلمه گرديد . سعيد بن البطريق ( ج 1 ص 398 ) و ابن قتيبه مىگويند كه پيش از تولّد كودك